Afghanistan Analysts Network – Dari Pashto

حقونه او خپلواکي / حقوق و آزادیها

گام به گام: سفر  یک والیبالیست زن از کابل تا تورنتو

روح الله سروش رکسانا شاپور 6 دقیقې

در افغانستان، زنان تقریباً در تمامی جنبه‌های زندگی با چالش‌هایی روبرو هستند. گاهی اوقات این موانع به‌ویژه برای زنانی که در فعالیت‌هایی خارج از خانه مشارکت می‌کنند – در حوزه‌هایی که هنوز قلمرو انحصاری مردان تلقی می‌شوند – غیرقابل‌عبور به نظر می‌رسند. برای مثال، ایده حضور زنان در ورزش به طور خاص تابو است. این موضوع نه تنها در مناطق روستایی بلکه در شهرهای بزرگی مانند کابل ، جایی که بسیاری هنوز معتقدند زنان جایی در ورزش ندارند، نیز صادق است. با این حال، زنانی بوده‌اند که از این موانع عبور کرده و به ورزشکاران موفقی تبدیل شده‌اند. در این قسمت از سلسله «دغدغه های روزانه»، روح‌الله سروش از یک ورزشکار زن جوان افغان درباره مسیرش از بازی والیبال درمکتب تا کسب جایگاه در تیم ملی افغانستان و زندگی کنونی‌اش در کانادا می‌ شنود.

تیم والیبال بانوان افغانستان در تبعید مشهور به فرشتگان پرنده در نوزدهمین بازی آسیایی در مصاف با تیم بانوان هانگ کانگ چین در شهر هانگژو ولایت ژجیانگ. عکس از: ژانگ تاو/ شینهوا، ۱۰ میزان ۱۴۰۲

شکستن قوانین: سرویس اول

در کشور من، زنان تقریباً در تمام جنبه‌های زندگی با چالش مواجه هستند — به‌ویژه وقتی صحبت از فعالیتی مثل بازی والیبال می‌شود. بسیاری از افغان‌ها هنوز فکر می‌کنند که زنان نباید ورزش کنند، اما همیشه زنانی بوده‌اند که این ایده‌های محافظه‌کارانه‌ را که مانع رویاهای ما می‌شوند، به چالش کشیده‌اند. من یکی از آنها هستم.

باراول که توپ والیبال را به دست گرفتم، نمی دانستم که سنتی را می شکنم. فقط می‌خواستم بازی کنم. اما در افغانستان، دختری در میدان ورزش، بیش از یک ورزشکار؛ یک عصیانگر است.

بار اول که توپ را از روی جال سرویس کردم، عاشق والیبال شدم.  در دوره لیسه در کابل بود که  بار اول علاقه مند ورزش شدم. تمام هفته، منتظر صنف های تربیت بدنی می ماندم و نخستین کسی بودم که در میدان حاضر می شد. آماده بودم تا بپرم و هر ورزشی را که آن هفته در تقسیم اوقات داشتیم، انجام دهم. ورزش های مختلف داشتیم – باسکتبال، دوش میدانی، فوتبال …، اما این والیبال بود که قلبم را تسخیر کرد. جایگاه والیبال برای من بیش از یک بازی شد – بخشی از هویت من گردید. هر فرصتی را که فراهم می شد غنیمت می شمردم و تمرین می کردم، حتی بیرون از مکتب و ساعات ورزشی. بالاخره از من دعوت شد تا به تیم رسمی والیبال مکتب بپیوندم. زمانیکه در سال ۱۳۹۲ از مکتب فارغ شدم، ورزشکار شده بودم و میدانستم که به والیبال شور و اشتیاق دارم و آنرا رسالت خود می پنداشتم. پس از موفقیت در امتحان کانکور، وارد انستیتوت تربیت بدنی شدم.

عبور از موانع

اما همه اعضای خانواده از تصمیم من حمایت نکردند. اقارب و خویشاوندان تصمیم مرا زیر سوال بردند. یکی از کاکاهایم یک بار پرسید: «اصلاً چرا باید رشته ورزش بخوانی؟ یک دختر را چی به ورزش ؟» پدر و مادرم نگران حرف مردم بودند، هرچند خودشان مخالف ایده ورزش دخترشان نبودند. مادرم مدام یک ضرب‌المثل رایج در افغانستان را تکرار می‌کرد: «شما می‌توانید درِ خانه‌ خود را ببندید، اما نمی‌توانید دهان مردم را ببندید.» اما برادرم از من حمایت کرد. او به آنها گفت: «ما برای خود زندگی می‌کنیم، نه برای آنچه دیگران فکر می‌کنند.»  او گفت، «ورزش برای همه خوب است – زن و مرد. افرادی که ورزش می‌کنند ، تندرست و دارای ذهن سالم هستند.»

او همچنان گفت، «حرف های مردم را بگذار برای من تا با آن مجادله کنم و بگذار أنچه را به او احساس خوشی می دهد، فراگیرد.» و با این کلمات، به من اجازه داده شد که پیشنهاد ثبت نام در موسسه تربیت بدنی را بپذیرم. سخت درس خواندم و حتی سخت‌تر تمرین کردم. با گذشت زمان، برای عضویت در تیم ملی والیبال انتخاب شدم. توضیح اینکه چقدر از پوشیدن لباس‌های افغانی و نمایندگی کشورم در سطح بین‌المللی احساس غرور می‌کردم، دشوار است. می‌دانستم که هر روز صبح زود آغاز کردن و نگاه های سرزنش‌آمیز دیگران را تحمل کردن، ارزشش را داشت.

پیداکردن مسیر خودم

در کنار تحصیل، به برنامه برابری جنسیتی در سازمان ورزشی Free to Run پیوستم که هدف آن توانمند سازی زنان و دختران از طریق ورزش بود. این برنامه مرا با ورزش‌های دیگری مانند دویدن و کوهنوردی آشنا کرد. اولین مسابقه دوش ۱۰ کیلومتری‌ خود را در سال ۱۳۹۵ در بامیان انجام دادم. اولین ماراتون من (۴۲ کیلومتر) نیز در همان سال بود و در سال ۱۳۹۷، نماینده افغانستان در یک آلترا ماراتون (۲۵۰ کیلومتر) در مغولستان شدم. من در آلتراماراتون  خیلی خوب عمل کردم چون اکثر دوندگان دیگر به دویدن در چنین ارتفاعات بالایی عادت نداشتند و کمی مشکل داشتند. اما من اهل کابل هستم که یکی از مرتفع‌ترین پایتخت‌های جهان است. من به دویدن در هوای رقیق عادت داشتم ، اولان‌باتور، پایتخت مغولستان در ارتفاع ۱۳۵۰ متری [از سطح بحر]، حدود ۴۰۰ متر پایین‌تر از ارتفاع ۱۷۹۰ متری کابل است.

اما همچنین می‌دانستم که باید مهارت‌های دیگری نیز کسب کنم تا با پایان یافتن مشغولیتی که برای خود در ورزش ترسیم کرده بودم، قادر به یافتن شغلی شوم. من مدیریت ورزشی را انتخاب کردم و برای تحقق این هدف، در سال ۱۳۹۵ دوره فوق لیسانس مدیریت تجارت را در پوهنتون کاتب آغاز کردم. روزهای من پرکار بود و خیلی مصروف بودم. ساعت چهار صبح از خواب بیدار می‌شدم تا آماده شوم و درست بعد از نماز صبح از خانه بیرون می‌رفتم تا با تیم خود تمرین کنم. درست سر وقت به خانه برمی‌گشتم تا صبحانه بخورم، کمی استراحت کنم و به مادرم در کارهای خانه کمک کنم. هر روز بعد از ظهر در کمیته المپیک تمرین والیبال و عصرها در پوهنتون  صنف داشتم. وقتی به خانه می‌رسیدم تا در نان شام با خانواده‌ خود یکجا باشم، خسته می بودم، اما بسیار احساس خرسندی داشتم.

من با ۱۵ دختر دیگر تمرین می‌کردم. ما سه روز در هفته می‌دویدیم و جمعه‌ها کوهنوردی می‌رفتیم. به دلایل امنیتی، مجبور بودیم برنامه‌ خود را همیشه تغییر دهیم. این زندگی روزمره من بود. پدرم همیشه نگران امنیت من بود و همچنین از اینکه همسایه‌ها و افراد خانواده چه می‌گویند:

تو صبح خیلی زود از خانه بیرون می‌روی، طوری که هنوز هوا تاریک است. مردم حرف می‌زنند و من نگران امنیت تو هستم. اگر اتفاقی برایت بیفتد چه می شود؟ می‌دانم که ما در کابل زندگی می‌کنیم، اما بسیاری از مردم هنوز بسیار سنتی و تنگ نظر هستند – حتی برخی از اقوام ما. آنها مدام از من و مادرت می‌پرسند که چرا دختر شما صبح خیلی زود از خانه بیرون می‌رود. کجا می‌رود؟

من پدرم را دلداری می‌دادم و به او می‌گفتم که هرگز تنها نیستم، ما تیمی از پانزده دختر هستیم و حمل و نقل ایمن داریم. اما در دلم می‌دانستم که حرف‌های او درست است. جامعه افغانستان هنوز خیلی محافظه‌کار است و زنانی که تصور می‌شود از خط سرخ جامعه پا فراتر نهاده اند، مرتب مورد آزار قرار می‌گیرند. حتی برخی از مردان تیم ملی والیبال ما را اذیت می کردند و می گفتند: «هر دختری که از خانه خود بیرون می شود و ورزش می‌کند، دختر خوبی نیست».

زنان در افغانستان اغلب مجبورند در دو جبهه بجنگند – یکی بیرون از خانه و دیگری در خانه. برخی، مانند من، به دلیل حمایت خانواده‌هایشان، شرایط آسان‌تری دارند، اما بسیاری به اندازه من خوش چانس نیستند – و برای آنها، این مبارزه می‌تواند غیرممکن به نظر برسد.

تبدیل رسالتم به حرفه

در سال ۱۳۹۷، برای عضویت در نهاد Free to Run درخواست دادم و به عنوان مسئول برنامه انتخاب شدم. این مهر تاییدی بود بر اینکه انتخاب درستی کرده‌ام و به مخالفان ثابت کرد که ورزش فقط سرگرمی و بازی نیست – و فقط برای مردان نیست – و می‌تواند مسیر شغلی برای زنان نیز فراهم کند.

کار تمام وقت به این معنی بود که روال من باید تغییر می‌کرد. من هنوز هم زود از خانه بیرون می‌رفتم تا با تیم خود بدوم، اما حالا راننده به جای اینکه مرا به خانه ببرد، ساعت ۸:۳۰ در دفتر پیاده ام می‌کرد. دیگر نمی‌توانستم در روزهای هفته والیبال تمرین کنم، اما هنوز در تیم ملی بودم و آخر هفته‌ها به جلسات تمرینی سره میاشت ملحق می‌شدم. در روزهای مسابقه، مرخصی می‌گرفتم و به تیم ملی در میدان مسابقه ملحق می‌شدم.

این تجربه واقعاً مرا تغییر داد. ورزش از یک رویای شخصی به راهی برای کمک به دیگران و تبدیل شدن به یک الگو برای دختران دیگر تبدیل شد.

بازی در زمین جدید: ترک خانه و شروع دوباره

وقتی جمهوری اسلامی افغانستان در اسد ۱۴۰۰ سقوط کرد و طالبان دوباره قدرت را به دست گرفتند، مجبور شدم کشور را ترک کنم. سازمان مردم‌نهاد «Free to Run » به من و خانواده‌ ام کمک کرد تا به کانادا برویم. ترک افغانستان سخت‌ترین تصمیم زندگی من بود – من تیم  خود، دوستانم و تنها زندگی‌ای را که تا به حال شناخته بودم، پشت سر گذاشتم.

من و خانواده‌ام مجبور بودیم به زندگی جدید خود در کانادا – که با زندگی در افغانستان بسیار متفاوت است – عادت کنیم و در آن لحظات سخت دلتنگ کننده، به یکدیگر کمک کنیم. من هنوز هم هر روز می‌دوم. دوباره به پوهنتون رفتم و دیپلوم مدیریت تجارت را از کالج آکسفورد در تورنتو گرفتم.

من همچنان برای سازمان «Free to Run» به عنوان مدیر برنامه ای «امید» آنها کار می ‌کنم. این برنامه به دختران افغان کمک می‌کند تا از طریق جلسات کاری از خانه، به علایق ورزشی خود بپردازند. ما جلسات هفتگی تمرینات ورزشی در خانه و تمرینات آگاهی ذهنی ارائه می‌دهیم که بر سلامت روان و تاب آوری تمرکز دارد. علاوه بر این، در بخش بازاریابی شرکتی به نام «Blue Mountain» در تورنتو نیز مشغول به کار هستم.

اینجا در کانادا، روزهای من دوباره پر است – فعال و مملو از هدف. من در شرکت Blue Mountain از ساعت ۹ صبح  تا ۵ بعد از ظهر کار میکنم و بعد از کار برای دویدن میروم. در شب، تقریباً سه ساعت را صرف آماده کردن جلسات آموزشی آنلاین برای دختران در خانه میکنم.

وقتی کابل را ترک کردم، نمی‌دانستم که در کانادا چه چیزی پیدا خواهم کرد و با چه چیز هایی مواجه خواهم شد. قطعاً انتظار یک جامعه بزرگ از افغانها را نداشتم، اما اینجا چنین یک اجتماع هست و بسیاری از دختران، علاقه‌مندی شان را به والیبال ابراز کرده‌اند. بنابراین، ما در حال تشکیل یک تیم محلی دختران افغان هستیم و این تابستان برنامه‌ریزی کرده‌ایم که تمرین را شروع کنیم. نمی‌توانم صبر کنم تا دوباره به میدان بازی برگردم. هنوز دلم صدای توپ‌های والیبال در میدان های بازی کابل و هیجان تشویق هواداران را می‌خواهد.

وقتی به زندگی‌ و گذشته خود نگاه می‌کنم، زنی جوان را می‌بینم که شجاعت، پشتکار و امید زندگی او را شکل داده است. ورزش به من آموخت که شجاعت نبود ترس نیست — بلکه علی رغم آن، تصمیم حرکت به جلو است. در افغانستان، یاد گرفتم از موانع عبور کنم و در کانادا، اینرا فرا می گیرم  که چگونه به سوی آنچه آینده عرضه می‌کند، بدوم. آرزو  آینده‌ای را دارم که در آن دختران افغان بتوانند یک روز علناً ورزش کنند — نه به عنوان عصیانگران، بلکه صرفاً به عنوان ورزشکاران.

لیکوالان:

روح الله سروش

نور د دې لیکوال څخه
رکسانا شاپور

نور د دې لیکوال څخه