جنگ، زندگی چندین نسل از افغانها را تحت تأثیر قرارداده، بسیاری از آنها به دنبال پناهگاه یا فرصت زندگی در مکانهای آرامتر، مجبور به سفر به آن سوی مرزهای کشور شدهاند. این امر شامل صدها هزار نفری است که به سفر خطرناک به اروپا اقدام کردهاند. در این بخش از برنامه دغدغه های روزمره روحالله سروش، از شبکه تحلیلگران افغانستان با مردی صحبت می کند که در سال ۱۳۹۴، این سفر را انجام داده است، زمانی که مسیر بالکان دروازه اصلی سفر زمینی به اروپا برای بسیاری از افغانها بود. این مسیر در طول بحران پناهندگان سوری گشوده شد و از ترکیه به یونان، مقدونیه شمالی، بلغارستان و صربستان تا اتحادیه اروپا امتداد داشت . در سال ۱۳۹۴، بیش از یک میلیون نفر از طریق بالکان غربی با پای پیاده، با بس، با موتر یا قطار سفر کردند که بیش از ۲۵۰,۰۰۰ نفر از آنها را افغانها تشکیل میداد. مصاحبهشونده ما در نهایت به اسپانیا رسید، جایی که مامایش به او کمک کرد تا زندگیاش را از نو بسازد و او به یک شهروند و یک کارآفرین تبدیل شود.
پناهندگان در حال رسیدن به مرز صربستان و کرویشیا به تاریخ ۴ میزان ۱۳۹۴. در آن سال بیش از یک میلیون نفر از طریق بالکان غربی به اتحادیه اروپا سفر کردند که یک چهارم آنها افغان بودند. فرد مورد نظر ما در این بخش از دغدغه های روزانه هم در جمع آنها بود. عکس از: خبرگزاری فرانسه
عصر جدید، آغاز جدید
خانواده من از ولسوالی برکی برک ولایت لوگر است، اما من در آنجا به دنیا نیامدهام. آنها در طول جنگ داخلی افغانستان، قبل از اینکه من به دنیا بیایم به پاکستان مهاجرت کردند. بنابراین، در سال ۱۳۷۲ در پاراچنار از توابع ولسوالی کُرَّم ایالت خیبر پختونخوا به دنیا آمدم.
در سال ۱۳۸۲، زمانی که صنف چهارم بودم، والدینم تصمیم گرفتند خانواده را به افغانستان برگردانند. دو سال پیش از آن، یک حکومت جدید روی کار آمده بود و مردم میگفتند که افغانستان وارد یک عصر جدید شده است — عصری نوید بخش امید و فرصت بود.
ما در منطقه ده دانای کابل ساکن شدیم ، جایی که من مکتب ابتدائیه را به پایان رساندم و سپس به لیسه عالی غازی عبدالله اچکزی رفتم. مکتب برای من از اهمیت زیاد برخوردار بود. از یادگیری لذت میبردم و در صنف خوب عمل میکردم. شهادتنامه صنف دوازدهم گرفتم ، به امتحان کانکور شرکت کرده و به پوهنځی حسابداری پوهنتون بادغیس قبول شدم.
اما زندگی برنامههای دیگری داشت.
گرفتن مسئولیت خانواده
تابستان که قرار بود تحصیلات دانشگاهیام را آغاز کنم، پدرم به سرطان مبتلا شد و مجبور شد کار را متوقف کند. من باید مسئولیت گرفته و برای حمایت از خانوادهام کار کنم. نتوانستم به بادغیس بروم. مجبور شدم در کابل بمانم و به یک کورس کامپیوتر در انستیتوت حضرت محمد مصطفی ثبتنام کردم.
روزهایم طولانی و دشوار بود. از هفت صبح تا ظهر به مکتب میرفتم. پس از آن، کار رسیدگی به احشام خانوادهام مشغول میشدم. ما گاو، گوسفند و بز داشتیم. من از آنها مراقبت میکردم، آنها را به چراگاههای نزدیک میبردم و وقتی علفی نبود، از بازار علوفه میخریدم. شیر، ماست و مسکه که از حیوانات به دست میآوردیم را برای حمایت از خانواده میفروختم.
عبور از مرزها در تاریکی
وعده امید و خوشبختی در عصر جدید افغانستان دوام نیاورد. امنیت رو به وخامت می رفت و حملات انتحاری و انفجارها به امری عادی و رایج تبدیل شده بودند، حتی در کابل. اضطراب و ترس بخشی از زندگی روزمره شده بود. بنابراین، در عقرب ۱۳۹۳، یکی از سختترین تصمیمهای زندگیام را گرفتم. افغانستان را ترک نموده و بهطور غیرقانونی به اروپا مهاجرت کردم.
این یک قمار بود — قمار خطرناک — اما باید این کار را انجام میدادم تا آینده بهتری برای خود و خانوادهام تأمین کنم. این سفر طولانی و طاقت فرسا بود. از افغانستان به پاکستان، سپس به ایران و ترکیه سفر کردم که بخش عمدهای از آن بهصورت پیاده بود و در تاریکی شب از مرزها عبور کردم. از ترکیه به یونان با قایق رفتم. از آنجا به سمت مقدونیه، صربستان، کرویشیا، مجارستان، اتریش، ایتالیا و فرانسه ادامه دادم. و سرانجام، ۴۵ روز پس از وداع با خانوادهام در کابل، به اسپانیا رسیدم.
ممکن بود در هر لحظه از سفر توسط نیروهای مرزی یا پولیس دستگیر شوم. اما مصمم بودم. کمی انگلیسی صحبت میکردم و توانستم بیشتر سفر را به تنهایی انجام دهم.
زندگی جدید در اسپانیا
وقتی به اسپانیا رسیدم، به پولیس مراجعه کردم. آنها اثر انگشت و اطلاعات بایومتریک مرا ثبت کردند و به یک کمپ پناهندگان در ختافه، مادرید، بردند. به مدت شش ماه آنجا ماندم. در این مدت، یادگیری زبان اسپانیایی را شروع کردم و کورس شش ماهه برای یادگیری تهیه پیتزا و خدمات رسانی در رستورانتها گرفتم.
با مدرک دست داشته خود، به دنبال کار گشتم. در یک رستورانت کوچک در مادرید کار و مشغله پیدا کردم. آنجا پیتزا و سایر تنقلات تهیه میکردم و یاد میگرفتم چگونه قهوه به سبک بارستا تهیه کنم. در ابتدا، شش ساعت در روز کار میکردم، عمدتاً در بعدازظهرها. بعدها، ساعات کارم را افزایش دادم. از هشت صبح تا چهار بعدازظهر کار میکردم، دو ساعت استراحت میکردم و دوباره تا نیمهشب کار میکردم — هفت روز در هفته مشغول کار بودم. این کار خستهکننده بود، اما مصمم بودم که موفق شوم. این شغل به من کمک کرد تا اسپانیاییام را بهبود بخشم و با فرهنگ اسپانیا آشنا شوم.
بعداً، در یک رستورانت پاکستانی کار پیدا کردم. به مدت دو ماه در آنجا کار کردم – هر روز از ظهر تا چهار بعدازظهر و دوباره از شش بعدازظهر تا یازده شب. پس از آن، به رستورانت ایرانی دیگری در مادرید با همان ساعت کاری رفتم. بهطور کل، به مدت دو سال و نیم در این رستورانت ها کار کردم. سپس، یک تماس تلفنی همهچیز را از ریشه عوض کرد.
تماس تلفنی که همهچیز را تغییر داد
زمانی که در رستورانت ایرانی در مادرید کار میکردم، ماماهایم که از سال ۱۳۸۹ به اینسو در اسپانیا زندگی می کردند — با من تماس گرفته و گفتند که میخواهند کسب و کاری راهاندازی کنند و از من خواستند به آنها بپیوندم.
ما شروع به فروش میوههای خشک، بغلاوه و لوکوم ترکی کردیم. بغلاوه را از یک شرکت ایرانی در مادرید خریداری کرده و میوههای خشک و سایر شیرینیها را از ترکیه و بلجیم وارد میکردیم. محصولاتمان را به فروشگاهها و سوپرمارکتها در سرتاسر اسپانیا میفروختیم. ما به مدت چهار سال این کسب و کار را با هم مدیریت کردیم. در آن چهار سال چیزهای زیادی دربارهی راهاندازی کسب و کار یاد گرفتم، از واردات تا توزیع، از مذاکره درباره قیمتها تا روابط با مشتریان.
حالا زمان آن رسیده بود که روی پای خود بایستم. بنابراین، با رضایت و حمایت ماماهایم تجارت یا کسب و کار خودم را راهاندازی کردم. در سه سال گذشته، به واردات و فروش همان نوع محصولات پرداختهام. هنوز یک کسب و کار کوچک است، اما مال من است. ساعات طولانی کار میکنم و در سرتاسر اسپانیا سفر میکنم و چندین ماه را در شهرهای مختلف مثل مادرید، بارسلونا، بیلبائو، سیویا، کادیس، مالاگا، هویسکا و آلیکانته سپری می کنم.
از دست دادن، خانواده و آغاز جدید
در سال ۱۳۹۹، پدرم مبارزه طولانی خود را با سرطان باخت. ما هر کاری که میتوانستیم انجام دادیم و پول زیادی را برای تداوی و درمان او مصرف کردیم، مگر بالاخره ما باید قبول میکردیم که یگانه گزینه برای ما این بود که او را در جریان وقت باقی مانده اش تا حدی ممکن راحت بسازیم. من همان سال دوباره به کابل برگشتم تا قبل از اینکه او را از دست بدهیم با او وقت بگذرانم و از خانواده ام در آن دوره دشوار حمایت کنم.
پس از فوت پدرم، اقدام کردم تا مادرم، خواهر و برادر کوچکم را به اسپانیا بیاورم. همچنین ازدواج کردم و همسرم را به اینجا آوردم. امروز، ما یک پسر داریم. به تازگی من شهروند اسپانیا شدم — چیزی که یک روز فکر میکردم غیرممکن است. با سالها کار سخت و فداکاری، توانستهام کسب و کارم را رشد دهم، آپارتمانی برای خانواده کوچکم و دیگری برای مادرم و خواهر و برادرانم بخرم.
راه طولانی به خانه
وقتی به سفر از یک کودک پناهنده در پاراچنار تا صاحب کسب و کار و شهروندی اسپانیایی نگاه میکنم، افتخار میکنم که چقدر پیشرفت کردهام. زندگی مرا از مرزها عبور داده و با چالشهای زیادی روبرو کرده است. اما داستان من منحصر به فرد نیست. من اولین فردی نیستم که به دلیل شرایط مجبور به ترک خانهاش میشود و تنها امید به چیزی بهتر را با خود میآورد، و آخرین هم نخواهم بود. اگر سفر من چیزی را ثابت کند، این است که حتی وقتی زندگی با سختی آغاز میشود، باز هم ممکن است با عزم، فداکاری، فرصت — و کمی چانس — چیزی قوی و معنیدار بسازیم.
اما نمی توانستم به تنهایی از پس کارها برآیم. در طول مسیر، با حسن نیت بسیاری از افرادی که فرصتی برای کمک دیدند و اقدام کردند، مورد حمایت قرار گرفتم. اکنون احساس میکنم که موظف هستم به دیگران کمک کنم، همانطور که به من کمک شد. به خوبی میدانم که با دادن فرصت برای کار و مشارکت، افرادی که به عنوان مهاجر وارد میشوند میتوانند بخشی از بافت جامعهای شوند که آن را خانه خود می نامند.
بیاکتنې:
دا مقاله په وروستي ځل تازه شوې وه ۵ حوت / كب ۱۴۰۴