ما تصمیم گرفتیم سال ۱۴۰۴ را با درخواست از نویسندگان و دوستان شبکه تحلیلگران افغانستان برای معرفی کتابهایی درباره افغانستان آغاز کنیم. این انتخاب شامل ترکیبی از کتابهای علمی، روزنامهنگاری، خاطرات و داستانهایی است که هم توسط افغانها و هم دیگران نوشته شدهاند. یکی از کتابهایی که پیشنهاد کردهایم، از نظر یک منتقد، منبعی مهم برای پوهنتونهایی است که به تدریس اسلام در افغانستان می پردازند. همچنین یک کتاب داستان معرفی شده که تلاش میکند تاریخ خشونتآمیز افغانستان و تأثیر آن بر زندگی مردم را بازگو کند. در میان این کتابها، اثری هم وجود دارد که به بررسی دقیق “پروژه” افغانستان پس از سال ۱۳۸۰ میپردازد. به نظر منتقد، این کتاب خواننده را وامی دارد که بپرسد : “آیا در جنگی با این همه اشتباه و تغییر مسیر، کسی میتواند ادعای پیروزی کند؟” امیدواریم شما هم مانند ما از خواندن این کتابها لذت ببرید.
عکس از شبکه تحلیلگران افغانستان، 1403
آنیکا شمدینگ، رفتار صوفیان: مرجعیت مذهبی و تغییر سیاسی در افغانستان، انتشارات پوهنتون ستنفورد، ۱۴۰۳
اسلام در همه جای افغانستان، تقریباً در هر جنبه ای از جامعه وجود دارد، اما با وجود این، در ادبیات اکادمیک انگلیسی زبان کم جلوه است. کتاب تازه منتشر شده آنیکا شمدینگ، رفتار صوفیان – که تا حدی بر اساس پایان نامه دکترای او است – یکی از معدود رساله های طولانی است که به طور کامل به تحلیل جنبهای از اسلام در جامعه افغانی اختصاص دارد. هرچند این کتاب منشاء در انسانشناسی دارد، نمیتوان آنرا مطالعه موردی بر روی عمل اکثریت یا کل دانست، بلکه به یک گروه محدودتر، صوفیان سنی شهری تعلق می گیرد.
در این کتاب خواننده میتواند روی موارد زیادی تمرکز کند. ممکن است که توجه شخصی با پیشینه ای توسعه بین المللی در ابتدای داستان به گرد همایی صوفیانه ای جلب شود که یک شخص محلی به شوخی از آن به عنوان ”جامعه مدنی واقعی“ یاد می کند، درحالیکه خواننده ای مانند من با پیشینه علوم سیاسی فوراً شروع به جستجو برای ارجاع به قدرت و نفوذ سیاسی صوفیان – یا فقدان آن می کند. تحلیل شمدینگ از رابطه تصوف با امامان و علمای مذهبی که خارج از محافل صوفیانه و یا حتی دشمن تصوف هستند، و نیز توضیح مختصر او از نقش و انتخاب رهبری در تصوف، مورد توجه دانشمندان و دانشجویان و اسلامگرایان خواهد بود.
خوانندگانی که علاقه کمتری به موضوعات بالا دارند، و آنها را پیش پا افتاده یا خسته کن (تنها ’سیاست و جنگ‘ بیشتر) می دانند، ممکن است از تحلیل طولانی شمدینگ در مورد نقش رویاها و تعبیر خواب در میان صوفیان افغانستان، یا بحث گسترده او در مورد موضوع رایجتر جنسیت در جامعه و نقش برجستهای که زنان در جوامع صوفی بازی میکنند، لذت ببرند. شعر موضوع دیگری است که به طور مرتب در سراسر کتاب به چشم می خورد.
به طور کلی، انطباق صوفیان افغانستان با تغییرات عظیم ناشی از جنگ، مهاجرت، رقابت ایدئولوژیک و تحولات اجتماعی همراه با آن، محور اصلی کتاب شمدینگ را تشکیل میدهد. پیروان جوامع مختلف صوفی در ۴۰ سال گذشته با نیروهای مختلف دولتی و شورشی، که او آن را «همسویی» در تقابل با «مقاومت» میخواند، هم مقاومت کرده و هم با آنها همکاری کردهاند. شمدینگ گزینه سوم «فاصله استراتژیک» را برای توصیف صوفیانی که به دنبال «فاصله از منبع قدرت و پتانسیل خشونت» هستند، به این انتخابها اضافه میکند. این فاصله می تواند سیاسی/اجتماعی (جلوگیری از روابط با گروه های مخالف مسلح یا مقامات دولتی) و همچنین فیزیکی (انتقال و جابجایی به مکان دیگری در داخل کشور یا خارج از کشور) باشد.
در تحولات شدید و عظیم چند دهۀ اخیر، شمدینگ به طور قانعکنندهای برای ”مهارت قابلتوجه صوفیان در توانایی شان برای سازگاری“ استدلال میکند، زیرا آنها از میان موقعیتهای استراتژیک مختلف در شرایط متغیر گزینه خود را بر میدارند و تصمیم می گیرند. تحقیقات میدانی شمدینگ قبل از بازگشت طالبان به قدرت در سال ۱۴۰۰ پایان یافت. او در نتیجه گیری و سخن آخرخود، سازگاری جوامع صوفی شهری را با زندگی دوباره تحت حاکمیت طالبان پس از یک وقفه ۲۰ ساله مورد بحث قرار می دهد. او می گوید که تاریخ گذشته نشان می دهد که تصوف کماکان زنده خواهد ماند.
این کتاب با حوزه فرعی انسان شناسی اسلام سازگاری دارد. برای کسانی که از حوزههای تاریخ، علوم سیاسی و شاید جامعهشناسی میآیند، و میخواهند متن را برای تحلیل مفید بررسی کنند، به راحتی می توانند بحث روشن و متمرکزی از نقش دین در زمان جنگ و تحولات اجتماعی با افراد و نهادها به عنوان واحدهای تحلیل پیدا کنند. آن دسته از خوانندگانی که به حق نسبت به ادبیات اکادمیک و شیوه نگارش گیج کننده و مبهم عمدی و غیرعمدی آن محتاط هستند، می توانند مطمئن باشند که نوشته شمدینگ واضح و به راحتی قابل درک است. تاکید او بر مردم، روایتهای جذابی را در طول اثر ایجاد میکند. رفتار صوفیان برای سالهای طولانی یک مطالعه ضروری (به زبان انگلیسی) برای درک نقش اسلام در افغانستان خواهد بود.
مرور و بررسی شده توسط کریستین بلویر
به سوی افق، لینارت ایدلبرگ و تحقیق دنمارکی ها در هندوکش، انتشارات موزیم موسگارد، ۱۴۰۰
موزیم موسگارد، درست در جنوب شهر پوهنتونی آرهوس دنمارک، نمونه بارز معماری مدرن اروپای شمالی ’اسکاندیناوی‘ است. پنجرههای شیشهای بزرگ آن که در دامنه تپه ای ساخته شده، به کاخ موسگارد در اوایل قرن نوزدهم مینگرد. این بنا که به عنوان یک فقیرخانه ساخته شده است، امروزه محل دیپارتمنت باستان شناسی و مردم شناسی پوهنتون آرهوس است.
آنچه برای ما حایز اهمیت است مجموعه ای وسیعی اقلامی از نورستان است که در انبار موزیم نگهداری می شود. این مجموعه در جریان سومین سفراکتشافی دانشمندان دنمارکی در آسیای میانه و اولین سفر او در افغانستان (دو نفر قبلی به مغولستان رفته بودند) در سال های ۱۳۲۶ تا ۱۳۲۹ گردآوری شده است.این سفر تقریباً پنجاه سال پس از آنکه این منطقه به اجبار توسط عبدالرحمن، ’امیر آهنین‘ (۱۲۹۷ تا ۱۳۱۸) در زمستان ۱۲۷۴ در افغانستان مدغم شد، صورت گرفت. پس از آن حکومت در کابل، نام منطقه را از کافرستان (سرزمین بُت ها) به نورستان (سرزمین نور) تغییر داد که به مسلمان شدن مردم اشاره می نماید.(بیشتر در اینجا بخوانید)
این ماموریت/سفر اکتشافی سال ۱۳۲۶ تا ۱۳۲۹ به رهبری هنینگ هاسلوند-کریستنسن، مردم شناس، انجام شد که در ۲۲ سنبله ۱۳۲۷ در اثر بیماری به طور غم انگیزی در کابل درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد. چهار عضو اصلی دیگر آن گروه پژوهشی عبارت بودند از:
هالفدان سیگر، مورخ ادیان (متولد ۱۹۱۱، متوفای ۱۹۹۹ مـ)، که بعداً روی ”کلاش کافر چترال“ در آنسوی خط دیورند که هنوز مسلمان نشده بود، کار کرد.
کنت پالودان، زیست شناس، که اثر اصلی اش کتاب ”پرندگان افغانستان“ است که در کپنهاگ در سال ۱۳۳۸ منتشر شده و حالا از جمله کتاب های کمیاب می باشد.
پیتر راسموسن، عکاس فلمبردار، که بعد ها مستند ”کافرستان – سرزمین بُت ها“ را تهیه کرد.
لنارت ادلبرگ (متولد ۱۹۱۵ و متوفای ۱۹۸۱مـ)، معلم مکتبی که در ریبه، قدیمی ترین شهر دنمارک تدریس می کرد و احمد علی معتمدی، گیاه شناس و یکی از همکاران افغان آنها که بعد مدیر موزیم ملی در کابل شد.
موزیم موسگارد در سال ۱۴۰۰ مجموعهای از مقالات را به لنارت ادلبرگ، مردم شناس، اختصاص داد که در کتابی با عنوان ”به سوی افق: لنارت ادلبرگ و پژوهشهای دانشمندان دنمارکی در هندوکش“ گردآوری شده است. این مجموعه بر اساس مقالات ارائه شده در سمیناری که در سال ۱۳۹۵ توسط موزیم موسگارد و به همکاری پوهنتون آرهوس برگزار شد و در ادامه سُنت کنفرانسهای فرهنگی بینالمللی هندوکش که از جمله توسط ادلبرگ در دنمارک و پاکستان سازماندهی شده بود، شکل گرفته است.
«به سوی افق» کتابی است با تصاویری فراوان که شامل مقالاتی درباره پژوهشهای جدید در مورد نورستان (هر یک با فهرست منابع غنی) و یادبودهای پس از مرگ لنارت ادلبرگ و دوران علمی او میباشد. در آنزمان او به یکی از الگو های افغانستان شناسی در دنمارک تبدیل شده بود.
در حالی که بیشتر تهیه کنندگان مطالب این کتاب غربی ها هستند، یک نورستانی اصالتاً از افغانستان به نام کاخیل نورستانی و همچنین یک کلاش از پاکستان به نام تاج خان کلاش که او یکی از ویراستاران این مجموعه نیز میباشد، در بین شان وجود دارند.
کاخیل نورستانی در مقاله خود توضیح می دهد که چگونه مقاله نیویارک تایمز در سال ۱۳۹۱ توسط نویسنده آدام کلین، به برقراری مجدد تماس بین نورستان و جامعه تحقیقاتی دنمارکی که در جریان جنگ های اخیر افغانستان از هم گسسته بود، کمک کرد. کاخیل در یک ورکشاپ آموزشی برای نویسندگان افغان در ایالات متحده با کلین آشنا شده بود و داستان پدرکلانش وکیل عبدالله (او نماینده ولسی جرگه شد) را برای او تعریف کرده بود. عبدالله در دهه ۱۹۶۰مـ (۱۳۳۹ هـ ش) در جریان سفر اکتشافی دانشمندان دنمارکی میزبان ادلبرگ بود و حتی هنگام سفر رسمی فردریک نهم پادشاه و شاهدخت مارگارته ولیعهد وقت دنمارک به افغانستان، از آنها در خانهاش پذیرایی کرده بود. (یک شاهزاده دنمارکی هم در سفر ادلبرگ در سال ۱۳۳۱/۱۳۳۲ شرکت کرده بود.)
به گفته کاخیل، دانش پدرکلانش بهطور قابلتوجهی بر معلومات کتاب ادلبرگ در سال 1363 درباره معماری نورستان، با عنوان “ساختمانهای نورستانی” (که توسط انجمن باستانشناسی یسک، موسگارد منتشر شده است) افزوده است. درعوض، عبدالله به دنمارک دعوت شد و در آنجا مجموعه نورستان را پس از انتقال آن از پایتخت کاپنهاگ به موزیم موساگارد، در سال ۱۳۴۹ افتتاح کرد. او در جریان اقامتش از سوی خانواده سلطنتی دنمارک لقب شوالیه دریافت کرد.
اولریک هوژ جانسن، نگهدارنده و متولی مجموعه نورستان و یکی از ویراستاران کتاب “به سوی افق” اتفاقاً با مقالۀ کلین برخورد و با کاخیل تماس گرفت. ارتباطات نورستانی – دنمارکی دوباره برقرار شد.
این جلد دارای جزئیات جالب زیادی است، اما یک پاراگراف به ویژه جذاب است و ایده هایی را برای تحقیقات جدید برمی انگیزد. شویلر جونز که در ویراستاری این کتاب مشارکت داشته، اشاره ای به باری، طبقه ای از صنعتگران در نورستان دارد (ص ۱۸۰). (من در اینجا از رونویسی آوایی برای نشان دادن تلفظ استفاده می کنم، یعنی اینکه حرف “a” طولانی است.) جونز – متولد ایالات متحده و استاد متقاعد مردم شناسی پوهنتون آکسفورد با ده سفر به نورستان برای شجره نامه خود – در مورد باری ها و رابطه آنها با زمین داران اتروژان می نویسد: (نقشه را در این مقاله ببینید)
وضعیت اجتماعی باریها در جامعه نورستانی با نقشی که آنها در خدمت به افرادی که به آنها چنین احترام کمی میگذارند، در تضاد است. آتروژان که صاحب زمین و گله است، بزرگترین گروه اجتماعی و سیاسی در جامعه نورستانی است. مقررات اولیه ای که باری ها که متعلق به طبقه ای متفاوت هستند باید رعایت کنند عبارتند از: نمی توانند با فردی از طبقه متفاوت ازدواج کنند. مجاز به داشتن حیوانات نیستند (و در بیشتر موارد، حقوق زمین و چراگاه) و اجازه صرف طعام با آتروژان را ندارند. البته قوانین محدود کنندۀ دیگری نیز برای باری ها وجود دارد. با این حال، باری ها خانه و سایر ساختمان ها را می سازند، مُبل و فرنیچر تولید می کنند، کفش تولید می کنند، ابزار و وسایل می سازند، و حکاکی زیبای نورستانی را انجام می دهند و همچنان بافندگی می کنند. [آنها همچنین تمام سلاحهایی را که جنگجویان و شکارچیان نورستانی استفاده میکنند، و تمام کاسههای چوبی، کوزههای سفالی و کوزههای خانههایشان را میسازند.] خلاصه، باریها همه فرهنگ مادی را که شاخص عمده نورستان است، تولید می کنند…
باری ها، که آتروژان حتی به نام خطاب شان نمیکنند و فقط “باری” می خوانند، در بخشهای جداگانه و پایینتری از روستاهای نورستان زندگی میکنند که حتی نامهای جداگانهای دارند. آنها حدود ۱۰ درصد از جامعه نورستانی را تشکیل می دهند، و در حالی که در همه روستا های نورستان دیده نه می شوند، اکثر این روستاها دارای یک یا چند خانواده باری می باشند. روستاهایی که فاقد آنهایند، یا آنها را می خرند و یا “وام” می گیرند.
متاسفانه این کم و بیش همه آن چیزی است که می توانید در مورد باری ها در کتاب “به سوی افق” و در واقع در اثر معیاری ادلبرگ و جونز که تنها تحت عنوان “نورستان” در گراتس، اتریش در سال ۱۹۷۹ میلادی منتشر شده، می آموزید. البته یک چیزمهمی دیگری هم وجود دارد: دلیل اینکه وکیل عبدالله توانست در کتاب معماری نورستان به ادلبرگ کمک کند این بود که او خود متعلق به قشر باری بود (ص۱۰۶). به همین دلیل است که او همه چیز را در مورد ساختمان سازی در نورستان می دانست.
برای اطلاعات بیشتر در مورد باری، باید به آثار ادبی دیگر، تا حدی بسیار قدیمی تر، رجوع کنید. با این حال، حتی در آنجا نیز، تنها معلومات سطحی وجود دارد. یک مشکل این است که بیشتر آثار مربوط به نورستان فقط به طور گذرا به این گروه خاص و جنبه های مرتبط با طبقات می پردازد. هیچ اثری در مورد “باری” (یا اصطلاحی مشابه با “ساختار طبقاتی”) در عناوین کتابشناسی برجسته ادلبرگ، که به کتاب “بهسوی افق” ضمیمه شده است، گنجانده نشده است.
مشکل دیگر این است که ادبیات نورستان عمدتاً بر فرهنگ آن پیش از اسلام متمرکز بوده و هنوز هم متمرکز است. حتی کتابی که در اینجا مرور میشود، به روشنی نه می گوید که رابطه باری- اتروژان پس از گرویدن گروهی مردم محلی به اسلام چگونه شکل گرفت. این واقعیت که پاراگراف مربوط به باری که در بالا نقل شد حالت استمراری دارد، بر این ابهام بیش از پیش افزوده است. همچنین گفته میشود که باریها، همانطور که ماکس کلیمبورگ، کارشناس اتریشی نورستان در مقالهای در سال ۱۳۸۳ بیان کرد، “از نظر اجتماعی بدنام شده اند”، یعنی قبلاً به عنوان “برده” و سپس در نوعی از “اسارت” بسر برده اند. این بزرگترین نقیصه کتاب “به سوی افق” می باشد.
کلیمبرگ برای کمک به ما چنین می نویسد:
دین اسلام به شکل نظری باری ها را آزاد کرد، اما موقعیت اجتماعی آنها هنوز هم تا حد زیادی مانند گذشته باقی مانده است و ازدواج با هر نورستانی “اصیل” برای باری ها هنوز هم غیرممکن است. … در حال حاضر، مشکل اصلی باری ها کمبود شغل یا نیمه بیکاری است، زیرا آنها با رقابت صنعتگران خارجی روبرو هستند که برای ساختن خانه ها به سبک جدید فراخوانده شده اند.
این واقعیت که معمار عبدالله در زمان سلطنت ظاهرشاه (۱۳۱۲-۱۳۵۲) به عنوان وکیل عبدالله خان نماینده منطقۀ خود به پارلمان افغانستان راه یافت، نشان دهنده موجودیت امکان صعود اجتماعی برای باری های سابق پس از مسلمان شدن می باشد. علاوه بر این، تاج خان کلاش در مقالهاش برای کتاب “به سوی افق” به تعامل مسلمانان و کلاشها در طول یک قرن گذشته و وضعیت کنونی در پاکستان میپردازد. این موضوع، سهم او را بسیار ارزشمند می سازد.
در این راستا، یکی از مزایای مهم کتاب ‘به سوی افق’ این است که دو سوال پژوهشی را مطرح میکند. اولاً، نقش اسلام در شکل دهی نورستان و نورستانیها چه بوده و آیا این شکل دهی هنوز ادامه دارد؟ بهعلاوه، آیا اسلامی سازی که اکنون کامل شده و تنها چند اثر پیش از اسلام در جامعه حفظ شده است، منجر به برابری بیشتری بین اتروژان سابق و باریها شده است یا خیر؟ در ادامه، برای یک محقق مفید خواهد بود که ابتدا مطالب موجود در مورد جامعه طبقاتی کافر/نورستانی را که اکنون در میان حواشی آن پراکنده شده است، جمع آوری کند. آیا این واقعیت که وکیل عبدالله بهعنوان یک باری، به عضویت پارلمان رسید، نشان میدهد که تحرک اجتماعی در میان نورستانیها بیشتر از زمانی است که همه آنها هنوز «کافر» بودند؟
مجموعه نورستان موزیم موسگارد، متاسفانه در معرض نمایش دائمی نیست، اما کتاب “به سوی افق” بینش هایی در مورد آن ارائه می دهد و برای محققان باید امکان دسترسی به این جلد وجود داشته باشد.
این کتاب در فروشگاه موزیم و یا به شکل آنلان در Unipress در دسترس است.
مرور و بررسی شده توسط: توماس روتیگ
کتاب “مردان خوب در میان زنده ها وجود ندارند”، امریکا، طالبان و جنگ از دیدگاه افغان ها، نوشته آنند گوپال، منتشره سال ۱۳۹۳میلادی توسط انتشارات متروپولیتن/هنری هولت و شرکا
“مردان خوب در میان زنده ها وجود ندارند” اثر آنند گوپال، اثری برجسته از گزارشهای تحقیقی و داستان سرایی است که شما را از همان ابتدا به خود جذب میکند و خوانندگان را در واقعیتهای غم انگیز جنگ امریکا در افغانستان فرو می برند. از طریق زندگی درهم تنیده سه افغان – یک فرمانده طالب، یک جنگ سالار مورد حمایت امریکا و یک زن افغان – این کتاب نگاهی نادر و عمیقاً انسانی به شکستهای “جنگ علیه تروریسم” در افغانستان ارائه میدهد.
گوپال مسیرهای پیچیده قهرمانان داستان را با جزئیات واضح دنبال می کند. اکبرگل، یکی از فرماندهان سابق طالبان، با افتتاح یک تجارت کوچک و تلاش برای ادغام در زندگی غیر نظامی، خشونت را کنار می گذارد، اما با فساد و خشونت پـولیس که در نهایت او را به طالبان باز میگرداند، تلاشش ناکام می ماند. جان محمد، جنگسالار و متحد نزدیک حامد کرزی، از حمایت امریکا برای سرکوب رقبا، جمعآوری ثروت و کابرد وحشت علیه غیرنظامیان استفاده میکند. هیله، یک زن خانهدار، وحشتهای جنگ و تراژیدی شخصی را تحمل میکند، اما به مقامی در سنای افغانستان میرسد که تجسم انعطافپذیری در میان هرج و مرج است.
این کتاب از نظر بازتاب دهی این واقعیت که داستانهای شخصی ازین قبیل چگونه انعکاس شکستهای گستردهتری می باشند، عالی است. گوپال عواقب ناخواسته اقدامات امریکا، از جمله کشته و زخمی شدن غیر نظامیان، حملات بی رویه و بی وقفه و حمایت از جنگ سالان فاسد، را بررسی می کند. همه این ها سبب بیزاری بسیاری از افغان ها می شود. علاوه بر این، جنگ سیستمی بمیان آورد که در آن رهبران محلی از سربازان امریکایی به نفع خود استفاده می کنند و برای متقاعد کردن ایالات متحده برای حمله به رقبای آنها دشمن تراشی می کنند. ایالات متحده احساسات بیعدالتی را تشدید کرد و با تجرید طالبان و نادیده گرفتن جنایات گروههای دیگر، تلاشها برای ایجاد صلح و آشتی را مختل نمود.
توانایی گوپال در روشن کردن جزئیات اتحادهای دگرگون شونده در افغانستان بهویژه چشمگیر است. در کشوری که متحد امروز میتواند دشمن فردا باشد، دوگانگیهای سختگیرانهای که توسط ایالات متحده تحمیل شده بود نه تنها اثری نه داشت بلکه نتایج معکوس نیز بار می آورد.
عنوان کتاب که برگرفته از یک ضرب المثل پشتو است – “در میان زندهها مرد خوب و در میان مردهها آدم بدی وجود ندارد” – ابهام اخلاقی حاکم بر جنگ را نشان میدهد. هیچ گروهی، چه افغان و چه خارجی، بی آلایش از آب در نیامد. ایالات متحده که ظاهراً برای مبارزه با تروریسم حضور یافته بود، خود را درگیر جنگی دید که در آن تمایز واضح بین خوب و بد، متحد و دشمن غیرممکن به نظر می رسید. خوانندگان با داستان گوپال مجبور می شوند با واقعیت وحشتناک جنگ روبرو شوند، که باعث می شود نه تنها از نحوه انجام جنگ، بلکه ازهدف اساسی آن نیز دچار حیرت شوند. هر کسی که می خواهد بداند تاریخ افغانستان، تحت تأثیر عوامل داخلی و خارجی، چگونه به ناآرامی آغشته شد، باید این کتاب را بخواند.
در حالی که هیچ کتاب واحدی نمی تواند تاریخ پیچیده افغانستان و پیآمدهای آن را برای زمان حال به طور کامل در بر گیرد، “هیچ مرد خوبی در میان زنده ها وجود ندارد” بررسی انتقادی و تأمل برانگیزی از چگونگی و چرایی این اشتباه غم انگیز ارائه می دهد. کتاب خوانندگان را به تعجب وا می دارد: اگر ایالات متحده ساختار پیچیده اجتماعی-سیاسی کشور را بهتر درک می کرد، آیا افغانستان می توانست مسیر امیدوارکننده تری تعقیب کند؟
در نهایت، کتاب همچنین انسان را به تفکر درباره معنای واقعی پیروزی در جنگ وا میدارد. این کتاب ایدههای مرسوم پیروزی – نصب پرچم، تامین امنیت قلمرو یا ساختن نهاد ها را به چالش میکشد. در آن در می یابیم که جنگ برای دموکراسی، جهاد برای آزادی افتخار نبود، بلکه برای مقاومت در برابر مقولات و طرحهای تحمیلی خارجی صورت گرفته است. زنده ماندن، خود به پایدارترین شکل مقاومت تبدیل می شود. داستان گوپال خوانندگان را وامی دارند که بپرسند: آیا در یک درگیری آکنده از محاسبات اشتباه و تغییر وفاداری، کسی واقعاً می تواند ادعا کند که پیروز شده است؟
مرور و بررسی شده توسط گلهان دُرزی
کتاب “صلح، صلح میگویند” نوشته مارتینا فان بیلرت، انتشارات رینفد، سال ۲۰۲۴ میلادی (۱۴۰۳)
ما اغلب فرصت نداریم کتابی از خودمان را توصیه کنیم، بناءً جای مسرت ویژه است که مجموعه شعرهای مارتینا فان بیلرت را برای مطالعه پیشکش کنیم. این اشعار در طول سه سال، از ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۳ و در حین شرکت او در یک تبادل پُست کارت شعری نوشته شده است. “صلح، صلح میگویند” یک سفر عمیق از تأملات شخصی و بیان هنری است که تحت تأثیر پژواکهای جنگ شکل گرفته و پیچیدگیهای زندگی در زمانه ما را برجسته میکند. هر شعر مانند پنجره ای به درون افکار فان بیلرت است که در آن با تعامل ناپایدار بین صلح و جنگ، آرزوی امید در میان هرج و مرج و استقامت غیرقابل انکار روح انسانی دست و پنجه نرم میکند. به این ترتیب، او خواننده را به چالش میکشد تا نه تنها به مبارزات خود شهادت دهد، بلکه زندگی خود را نیز بررسی کند و نقشهایی را که در شکلدهی به دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم، ایفا کرده و همچنان ایفا میکنند، در نظر بگیرد. این مجموعه به مراتب بیش از بازتاب های شخصی است، این یک تفسیر قدرتمند است که همزمان، هم به موقع و هم فارغ از قید زمانی ، و خواندن ضروری برای همه کسانی است که در یک دنیای از هم گسیخته به دنبال ارتباط و درک هستند.
دیشب بیدار بودم و به آواز یک پرندهی تنها گوش میدادم که در دل تاریکی میخواند. صبح با باران بیدار شدم و میخواستم بدانم کجا میتوانم چنین آهنگی را یاد بگیرم.
او در پیشگفتار می نویسد، “قبل از اینکه در رابطه با ایجاد صلح کار کنم، من بهتر می دانستم چگونه در مورد صلح صحبت کنم” و با این جمله به احساسات کسانی که شاهد هرج و مرج جنگ بودهاند و زخمهای عمیق آن بر جغرافیا و روح انسان را مشاهده کردهاند، پیوند میزند، و همچنین بهای جستجوی آن چیز گرانبهایی که آن را صلح مینامیم، را بازگو میکند.
کار آشفتهی امیدوار بودن به معجزه ای
در حالی که در گل و لای تپیدن ها فرو رفتهام
او در هر شعر به یاد خواننده میدهد که تلاش برای صلح و در عوض جنگی دیگر را یافتن چه معنی دارد؛ به او از استقامت لازم برای تداوم و اثرات عاطفی که پس از “سکوت بعد از تیراندازی”، خیلی بعد تر از آنکه “سیاستمداران دو دسته به تکاپو می افتند”، خیلی بعدتر از آنکه طبل های یک درگیری جدید که در سایه ها زبانه می کشند، بار دیگر به صدا درمیآیند، یادآوری می کند.
من در سنت نظریه تغییر،
چارچوب منطقی،
ورودیها، نتایج،
ریسکها و فرضیات آموزش دیدهام،
اما در نهایت آنچه اهمیت دارد
عشق و اراده است
بودن به عنوان یک انسان
در میانه
زمان تو
به بهترین شکل ممکن
او از طریق شعر خود خواننده را به تأمل درباره معنای صلح دعوت میکند: “ما نمیتوانیم صلح را چیزی بنامیم که صلح نیست، اما همچنین نمیتوانیم آنچه را که هست یا میتواند باشد، تحقیر کنیم. … ما باید از آن صحبت کنیم، حتی اگر نتوانیم کلماتی برای آن بیابیم. زیرا ما باید از افرادی بشنویم که دیگر نمی دانند چه بگویند.” این اشعار در پایان، به همان اندازه تحسین انگیز و آرامبخش هستند، زیرا فان بیلرت به آن چیزهایی که بسیاری از ما شاید شاهد آن بودهایم، کلماتی میدهد و زبانی می یابد تا اشتیاق جمعی خود برای صلح را با آن بیان کنیم.
مرور و بررسی شده توسط: رکسانا شاپور
جمیل جان کوچی، کتاب “۹۹ شب در لوگر، نشر پنگوئن، سال ۲۰۱۹ (۱۳۹۸)، توهمات حاجی هوتک و داستان های دیگر، نشر پنگوئن، سال ۲۰۲۲ (۱۴۰۱)
نویسنده افغان-امریکایی، جمیل جان کوچی، به عنوان یکی از صدایهای جوانتر ادبیات دیاسپورا شناخته میشود.
به دنبال اولین رُمان خود، ۹۹ شب در لوگر که در سال ۱۳۹۸ منتشر شد، کوچی مجموعه ای از داستان های کوتاه – توهمات حاجی هوتک و داستان های دیگر- را در سال ۱۴۰۱ منتشر کرد. این دو اثر از نظر قالب و دامنه تفاوت دارند، اما رشتههای مشترک زیادی بین آنها وجود دارد – و این بررسی به هر دو اثر خواهد پرداخت.
داستان ۹۹ شب در لوگر، داستان کودکان امریکایی-افغانی را روایت می کند که در سال ۱۳۸۴ با بستگان خود در ولایت لوگر ملاقات می کنند. حتی قبل از اینکه کوچی به طور مستقیم به «ماجراهای هاکلبری فین» اشاره کند و این کتاب را به عنوان یکی از کتابهای تابستانی بچهها معرفی کند، لحن روایت و نقطه نظر راوی شباهت قدرتمند و چشمگیری به دو اثر بزرگ مارک تواین دارد. فراوانی عمهها و ماما ها در رمان کوچی این موضوع را تقویت میکند و یک انگیزه تکراری از جهان تام سایر و هاکلبری فین میسازد.
با این حال، زمینهای که داستانها در آن شکل میگیرند بسیار متفاوت است. داستانهای تواین در میانه قرن نوزده در امریکا زمانی را روایت می کند که اشتیاق به سفر حاکم بود. افغانستان اوایل دهه ۲۰۰۰ مکانی است که تنها عبور از دروازههای باغ به دنیای بیرون نمایانگر نقض عمدهای از قوانین است و منبعی از خطر و آسیب برای شخصیتها – راوی افغان -امریکایی و سه پسرکاکای نوجوان افغان او (اگرچه یکی از آنها در واقع مامای بقیه است) – در جستجوی بازگرداندن سگ خانگی است.
هر کسی که کمی با واقعیتهای تعاملات بیرون از خانه در دهات افغانستان چه با انسانهای دیگر و چه با مناظر آن آشنا باشد، نمیتواند سفر فراتر از منطقه امن خود چه خانه، چه سرک و اغلب دهات را که در ابتدا به طور غیر قابل توضیحی دلهره آور به نظر می رسید، به یاد نیاورد. این بر اساس تجربیات شخصی یا مرتبط، قبل از پی بردن به علل آن است: تهدیدهای پنهان یا خطوط قرمز با رقابت های خانوادگی، رقابت منابع و محدودیت های اجتماعی، حتی قبل از خطرات فعالیت های گسترده جنایی یا خشونت سیاسی مرتبط هستند. در طول جستجوی خود برای یافتن سگ، قهرمانان داستان از یک سری اتفاقات خارقالعاده که برای آنها اتفاق میافتد یا صرفاً مربوط به آنها هستند، میگذرند. این رویداد ها در ترکیبی عجیب از خارقالعاده و واقعبینانه توصیف شدهاند، که نشاندهنده انواع مختلف شگفتی و شادمانی است که گروه متنوع از پسران افغان و افغان-امریکایی در اولین ماجراجویی خود در فضای باز احساس میکنند.
پس از شروعی منسجم و جذاب، داستان در نهایت بسیار بیشتر از فراریان جوان، از مسیر منحرف میشود. ساختار رمان به تأسی از عنوان آن، در نیمه دوم به هزار و یک شب اشاره دارد. در سرتاسر طرح کلی حکایت های قاب بندی شده ای وجود دارند که به صدای قهرمان اصلی داستان، مروند، پسری افغان-آمریکایی که شبیه زندگی نامه است، اضافه می شود.
اینها توسط راویان مختلف حکایت میشوند و شخصیتهای تکراری مختلفی را در خود دارند که قهرمان داستان با آنها مواجه میشود. این شخصیت ها گهگاه به شدت سبک شده و دارای معنای نمادین هستند. به نظر می رسد که داستان در پایان برای کسانی که به نوعی پیچ و خم روایتی که مشخصه رئالیسم جادویی آسیای جنوبی (برخی از آثار سلمان رشدی را در نظر بگیرید) عادت ندارند، تمرکز خود را از دست داده است.
این داستان اشاره نمادین به گذشته نزدیک افغانستان و رابطه آن با ایالات متحده دارد، زیرا سگ نگهبان خانه، بود وباش، در سفر قبلی به افغانستان در دهه ۱۹۹۰ توسط راوی جوان امریکایی مصدوم شده بود. راوی، عاقل تر و پشیمان تر پس از بازگشت از امریکا، با بهترین نیت به امید جبران و ابراز دوستی به دیدار «بود وباش» می شتابد. اما با گذشت یک دهه، سگ به یک گرگ هیولا مانند مبدل شده و پسر را که اینک نوجوان شده است، می گزد، زخمی که همچنان تازه می ماند و میکروبی می شود. رویارویی ناکام پسرک و سگ یکجا با اقدام تلافی جویانه ای که به تعقیب آن میآید و باز اوج داستان که با فرار لجام گسیخته سگ و تلاش بی فرجام راوی برای یافتن او رقم می خورد، میتواند به عنوان نمادی از رویارویی امریکا و افغانستان تعبیر شود. این استعاره را میتوان به رابطه پیچیده بین نویسنده و خانه اجدادی او نیز تعمیم داد (بود وباش در فارسی به معنای مسکن است).
علیرغم عنوان کتاب، که به نظر میرسد هدف آن جلب مخاطب غربی و نیز مخاطب گستردهتری است، متن آن تعداد زیادی لغات پشتو و دری مخلوط دارد، و زمینه ای برای کمک به خواننده غیرافغانی به درک آنها وجود ندارد. علاوه بر این، کوچی تصمیم می گیرد که از پدر نویسنده/راوی بخواهد فعالیت های جهاد ضد شوروی را در یک فصل فقط پشتو و بدون ترجمه در پایان بازگو کند.
این یک قسمت کلیدی است، شبی سرنوشتساز که برادر کوچکتر پدرش (کاکای کوچک کوچی) بهطور وحشیانهای توسط روسها کشته شده و خانواده تصمیم به فرار به پاکستان می گیرد، رویدادی که در سراسر رمان و سایر آثار کوچی اهمیت مکرر دارد. اینجا سوالی ایجاد می شود که مخاطب اصلی کوچی کیست. آیا نویسندگان افغان، که اکنون عمدتاً در خارج از افغانستان به سر می برند، باید در درجه اول بر مخاطبان خود در بین افغان های مقیم خارج که به زبان های انگلیسی، دری و پشتو مسلط هستند تمرکز کنند؟ توهمات حاجی هوتک و داستان های دیگر، دومین مجموعه داستان کوچی، به احتمال زیاد راه حلی برای این سوال ارائه می دهد.
برخلاف رمان، قالب داستان کوتاه به کوچی اجازه میدهد تا طیف وسیعتری از صحنه ها و لحنها را بررسی کند و در این فرآیند به مخاطبان گستردهتری از بین امریکایی ها که ممکن است اطلاعات قبلی درباره افغانستان داشته باشند یا نداشته باشند، بپردازد. برخی از داستانها در واقع با استفاده از محیطهای خانوادگی و صمیمی، به نتیجهی قابلتوجهی دست مییابند که جامعه معاصر امریکا را با شعاع پرداز دیاسپورای افغانستان، جامعه نسبتاً کوچک مهاجر، روشن میکند.
در داستانی که نام مجموعه نیز از آن گرفته شده است، قصه یک خانواده افغان-امریکایی آمده است که تحت نظارت اف بی آی قرار دارد . افسر اف بی آی خود، راوی داستان است. او همه چیز را می بیند مانند یک عقل کل، اما در اصل یک فرد عادی، نمیتواند نقش خود بعنوان راوی را کنار گذاشته، افراد تحت تعقیب او در نهایت به درجه اعلای انسانی می درخشند، هرچند نویسنده به ندرت به آن اعتراف می کند.
این یک شیوه عالی داستانسرایی ثابت می شود و عدم ایجاد وقفه یا مکثی در ریتم داستان را تضمین می کند. ما همچون خواننده، از طریق توجه به صحبت های روزمره و عادت های آنها به رشد شخصیت ایشان متوجه می شویم.
یک نتیجه احتمالی آن این است که به دلیل نگرانی هایی در مورد رادیکال شدن، امریکا در درجه اول به نظارت و بازگویی تجارب جامعه افغانستان و سایر مسلمانان در ایالات متحده از طریق نظارت و تلاش های کنترلی علاقه مند است. تنها زمانی که افسر اف بی آی متوجه می شود که فراتر از اضطراب امنیتی، “چیزهای خیلی بیشتر برای آموختن” در مورد پیچیدگی های زندگی روزمره خانواده افغان وجود دارد، این تفکر وحشتناک نرمتر می شود.
با وجود انتخابهای متنوع موضوعات و زمینهها، داستان ها و آثار کوچی یک وحدت عمیق را نشان می دهند. اعضای خانوادهاش، که بهنوعی شخصیتهای داستانی شدهاند، به راحتی در خانهی حاجی هوتک شناسایی میشوند و آنها و شخصیتهای رمانش همچنین در داستانهای کوتاه نیز بازمیگردند. روح خانوادگی کاکای شهیدش در صفحات داستانهای کوتاه نیز بهطرز غیرقابلانکاری حضور همیشگی دارد، صرفنظر از اینکه خانواده در کدام قاره قرار دارد یا در چه بعدی. در صحنه ابتدایی داستان «میتل گیر سالید پنج: فنتوم پین»، کرکتر اصلی به بازی مشهور ویدیویی پُر از زد و خورد ها که جدیدترین نسخه آن بر اساس جنگ افغانستان تهیه شده است، می پردازد. اما در جریان ماجرا، خود را در حالتی می یابد که باید با نجات زندگی کاکایش در این بازی، گذشته دردناک خانواده اش را التیام بخشد.
بازگشت مکرر کوچی به گذشته خانوادهاش، جز تکرارهای مکرر چیز دیگری به نظر نه می آید. اما برعکس، این کار یک جهان آشنا ایجاد میکند که به تدریج حتی برای خوانندگانی که هیچ تجربهای از افغانستان ندارند، امکان درک گرهها و خطوط گسل زیرین آن را فراهم میکند. گویی نویسنده تصمیم گرفته است تا مواد خود را، یعنی آنچه برایش مهمتر است، بهطور عمیقتری بشناسد، با نگاه کردن به آن و نوشتن دربارهاش. او این کار را با نگاهی از زوایای متعدد انجام میدهد. از چشمان جادویی یک کودک افغان-امریکایی که در قریه با دیوار های گلی در ناکجا آباد گیر کرده تا نگاههای کنایهآمیز همان پسر که بزرگ شده و در کالیفرنیا زندگی میکند، از بررسی دقیق یک افسر FBI تا لیست سابقه کاری پدر خانواده شامل جهاد، تبعید و کار به عنوان مهاجر در امریکا. کثرت این همه صداها همچنان خواننده را از آرامش پی بردن به این حقیقت که حرف چه کسی درست است و حقیقت شاید در کجا نهفته باشد، محروم می کند.
به نظر میرسد داستانهای کوتاه بهترین قالب برای کوچی است تا دیدگاه جذاب، عمیقاً شخصی و در عین حال تکاندهندهاش از افغانستان و امریکا را به خوانندگان منتقل کند. اصل رمان، ۹۹ شب در لوگر، از یک داستان کوتاه توسعه یافته است و در پس زمینه بسیاری از اساتید ادبیات امریکایی که طرفدار این شکل از داستان سرایی بودند – نمیتوان آرزویی جز این داشت که جمیل جان کوچی بیشتر بنویسد. و اگر در سال ۱۳۹۷ رمان او را به دست آورده نتوانستید، توصیه این نویسنده این است که آشنایی با جهان کوچی را از طریق دومین اثرش، «توهمات حاجی هوتک» آغاز کنید.
مرور و بررسی شده توسط فابریزیو فوسکینی
سعد محسنی با اینا کرایسکی، رادیو افغانستان آزاد: مجادله بیست ساله برای یک صدای مستقل در کابل، هارپر کولینز، ۲۰۲۴
خاطرات سعد محسنی از سفر او و خواهر و برادرانش در تأسیس رادیوهای مستقل و سپس کانالهای تلویزیونی، در تاریخ معاصر رسانههای مستقل در افغانستان خواندنی و جالب است. کتاب او یادآور برخی از رویدادهای کلیدی سیاسی بین سالهای ۱۳۸۰و ۱۴۰۱، ازجمله انتخابات ریاستجمهوری است و در عین حال، گزارشی صمیمی از نقش این غول رسانهای ملی در این رویدادها ارائه میدهد.
خانواده محسنی پس از کودتای سال ۱۳۵۷ که پدر سعد در توکیو وظیفه داشت، کابل را ترک کرده بود. او در آن زمان ۱۲ ساله و بزرگتر از دو برادر خود – زید و جاهد و خواهر خود وژمه بود. خانواده او بعداً به آسترالیا مهاجرت کرد و این زمانی بود که پدر او در آستانهی حمله شوروی به افغانستان در سال ۱۳۵۸از سمت خود استعفا داد. آنها در آسترالیا مستقر شدند، اما احساس نوستالژی برای وطن آنقدر قوی بود که خانواده به دنبال فرصتهایی برای کار در افغانستان یا در مورد آن بودند. در دهه ۱۹۹۰، محسنی به ازبکستان در مرز افغانستان رفت تا به دنبال فرصتهای تجاری بگردد و یک نشریه – اولین و تنها تجربهاش در عرصهی روزنامهنگاری را راهاندازی کرد.
پس از سقوط اولین امارت اسلامی در سال ۱۳۸۰، برادران محسنی برای یافتن کسب و کار برای سرمایه گذاری به کابل آمدند. آنها به دنبال ایده ای برای صادرات بادام بودند تا اینکه وزیر فرهنگ افغانستان، که از دوستان پدرشان بود، ایده ای برای یک ایستگاه رادیویی ایجاد کرد. آرمان اف ام با کمک مالی ناچیز USAID در اپریل ۱۳۸۲تأسیس شد و پس از آن، امپراتوری رسانه ای موبی گروپ در طول سال ها گسترش یافت و تعدادی از ایستگاه های رادیویی و تلویزیونی در افغانستان، پاکستان، هند، خاورمیانه، و شرق آفریقا و همچنین یک ایستگاه فارسی زبان در سراسر منطقه به نام فارسی وان را در بر گرفت.
این یک کتاب بسیار جذاب است که ما را با آنچه در درون جامعه افغان میگذرد، می برد: محسنی از اهمیت «ارتباط خانوادگی» – روابط خانوادگی و دوستان – در راه اندازی و اداره یک تشبث تجاری حکایت می کند.
توالی دقیق فصلها ریتم کتاب را حفظ میکند، زیرا از یادآوری نوستالژیک درباره اوایل دهه ۲۰۰۰ تا به رویدادهایی که در سال ۱۴۰۰رخ داده اند، منتقل می شوند که شامل روایت محسنی از چگونگی پوشش تلویزیون طلوع از اولین انتخابات ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۳ که تنها چند روز پس از راه اندازی شبکه تلویزیونی انجام شد، تا فصلی در باره چگونگی مواجهه آن با محدودیت های وافر که بررسانه ها توسط امارت اسلامی در سال ۱۴۰۱وضع گردیده است، می شود. هرچند محسنی از اسد سال ۱۴۰۰به افغانستان باز نگشته است، اما می گوید که بطور منظم به صورت آنلاین در جلسات تحریریه شبکه تلویزیونی اش شرکت می کند.
انتقاد محسنی از اینکه چگونه ایالات متحده و غرب به طور کلی در اسد ۱۴۰۰افغانستان را ترک کردند که گاهی با زیرمتنهای طعنهآمیز در هم آمیخته شده، به یادماندنی است. به عنوان مثال، مینویسد:
من معمولاً در مهمانی های سفارت ها یا در گردهم آیی های تینک تانک ها یا اتاق های فکر، گیج میمانم وقتی سیاستمداران غربی را که دل آسا گونه به گناهان خود در مورد تخلیه ناگهانی و کنار گذاشتن افغانستان از سوی جامعه جهانی اعتراف می کنند. به آنها می گویم: «تقصیر شما نیست»، انگار که آنها کودک هستند و افغانستان گیلاس شیر ریخته شده. احساس میکنم که به یک بازیگر پیر در یک مهمانی هالیوودی مبدل شدهام، که روزگاری جذاب بود و حالا در تلاش برای اثبات اهمیت خودم هستم.
دو فصل – یکی در مورد مادرش و دیگری در مورد خواهرش – تلاشی ظریف برای صحبت در مورد موقعیت زنان افغان در جامعه است. او می نویسد:
…رابطه مادرم با افغانستان با من متفاوت است. او سالهای ۳۰ زندگی خود را پشت سر میگذاشت که کشوری که در آن بزرگ شده بود، دستخوش چنان تغییرات شدیدی شد و با تغییرات شدیدتر از آن ادامه یافت که احتمالاً احساس می کرد در یک سری زمین لرزه ها زندگی می کند. او زنی در کشوری است که از طریق سنت محافظه کارانه یا فرمان دولتی، مکرراً تلاش کرده است زندگی زنان را کنترل کند و صدای آنها را خاموش کند.
پس از گذراندن وقت با زنان در موبی، کمی افسرده به ملبورن یا دبی باز می گردد. او می گوید: «آنها می گویند که کشور و دولت حتماً فکر میکنند که آنان کاملاً بی ارزش هستند. «و چه می توانم به آنها بگویم؟ حق با آنهاست.»
به طور کلی، این یک مطالعه خوب و سرگرمکننده درباره افغانستان بود – تغییر خوشایندی از روال معمول.
نقد شده توسط یلینا بلیثا
حسن عباس، بازگشت طالبان: افغانستان پس از ترک امریکایی ها، انتشارات پوهنتون ییل، ۲۰۲۳
کتاب “بازگشت طالبان” نوشته حسن عباس، نویسنده معروف پاکستانی-امریکایی، به بررسی موضوعات خاصی در مورد رژیم پس از ۱۴۰۰در کابل میپردازد. این موضوعات شامل ترکیب و ساختار رژیم، ایدئولوژی دینی، روابط بینالملل و چالشهایی است که با آنها مواجه می باشد.
برای من، فصل مربوط به روابط بینالمللی امارت اسلامی به طور خاص جالب بود. حسن عباس به بررسی روابط آن با پاکستان، چین، ایران، قطر، روسیه و هند میپردازد. در مورد روابط طالبان با چین، او به نقل از معاون ریاست الوزراء امارت اسلامی، مولوی عبدالسلام حنفی، میگوید:
افغانستان می تواند یک نقش بسیار بزرگی در ایجاد کوریدور (دهلیز) ها بازی کند. ما می خواهیم از طریق ولایت بدخشان خود با چین متصل شویم… . افغانستان با موقعیت جیو ستراتیژیک خود می تواند در اتصال کشور های همسایه و فراتر نقش مثبتی بازی کند.
نویسنده به بررسی روابط طالبان با روسیه می پردازد. او توضیح می دهد که چگونه تهاجم ناموفق اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان رابطه مسکو با افغانستان را شدیداً تغییر داد. او روشنی می اندازد که چگونه روسیه در ابتدا حمایت خود را از ایالات متحده در عملیات جنگی علیه طالبان در سال های اولیه مداخله ایالات متحده گسترش داد. او همچنین در مورد اینکه چگونه سازمان همکاری شانگهای (SCO) گروه تماس افغانستان(ACG ) را در سال ۱۳۸۴برای کمک به کابل در جنگ با جنایت و مواد مخدر ایجاد کرد، صحبت می کند.
عباس، چرخش محاسبات و رویکرد روسیه را پس از سال ۱۳۹۴توصیف می کند و اینکه چگونه کرملین و طالبان برای همکاری با یکدیگر متحد شدند، زیرا هر دو می خواستند با دولت اسلامی ولایت خراسان( ISKP ) و حضور در حال گسترش آن در آسیای مرکزی مبارزه کنند. روسیه کانال های ارتباطی فعالی را با طالبان در تعدادی از مجامع بین المللی بر اساس احساسات متقابل ضد امریکایی آنها باز کرد – به نظر می رسید شروع تازه ای در حال تکوین بوده است.
علاوه بر این، عباس مینویسد که سازمان همکاری شانگهای (SCO) در “تسهیل گفتگو بین حکومت افغانستان و طالبان، بهویژه در زمان آغاز خروج نیروهای ناتو در ۱۳۹۵” نقش مهمی داشت. روسیه طالبان را به چندین دور از مذاکرات صلح در مسکو دعوت کرد که به گفته عباس، به مقامات کمک کرد تا منافع اصلی طالبان را درک کنند. این نکتهای است درباره اینکه چگونه روسیه نقش کلیدی در کمک به طالبان برای بیان بهتر موضع خود، گسترش روایت جنگ و بهبود تصویر جهانی آنها ایفا کرد. اگرچه جهان هنوز حکومت طالبان را به رسمیت نشناخته است، برخی کشورها تمایل دارند با امارت اسلامی روابط برقرار کنند. این امر نشاندهنده توسعه دیپلماسی منطقهای طالبان است.
به گفته عباس، این پاکستان است که بیش از هر کشور دیگری بر طالبان تأثیر می گذارد. او به جنرال فیض حمید، رئیس سابق آی اس آی اشاره می کند که بلافاصله پس از تصاحب قدرت توسط طالبان به کابل سفر کرد و نقش کلیدی در تشکیل اولین کابینه امارت ایفا کرد. به گفته عباس، حمید همچنین به امارت کمک کرد تا درگیری های داخلی خود را کنار بگذارد و اختلافات را حل کند. او به نقل از یک جنرال پاکستانی آورده است که به طالبان گفت به دکتور عبدالله عبدالله رییس پیشین اجراییه و حامد کرزی رییس جمهور پیشین نقش های سمبولیک تنها برای نشان دادن این امر به جهانیان تفویض کنند که حکومت آنها فراگیر است، اما طالبان نظریات خود را دارند.
در بخش دیگری از کتاب، عباس از تحریک طالبان پاکستان (TTP) که سازمان همسو با طالبان افغانستان است، نام می برد. او می گوید که یک سال پس از بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان، پاکستان شاهد افزایش بیش از ۵۰ درصدی “فعالیت های تروریستی” بود. پاکستان تلاش ناموفقی برای شرکت در مذاکرات با تحریک طالبان پاکستان از طریق طالبان افغان انجام داد. عباس ادعا می کند که از آنجایی که این دو طرف یک ارتباط طولانی مدت و سودمند متقابل داشتند، طالبان فقط تا حدی به پاکستان در تعقیب تحریک طالبان پاکستان کمک کرده اند. وی مدعی شد که در نتیجه این امر تنش میان پاکستان و افغانستان افزایش یافته است.
من این کتاب را به شدت توصیه میکنم، زیرا در کنار کاوش عمیق در روابط بینالمللی امارت، تحلیلی عمیق از رویدادهایی که منجر به تسلط طالبان در هنگام خروج ایالات متحده از افغانستان شد، در اختیار خواننده قرار میدهد. این تصویر دقیق تر از آنچه در گزارش رسانهها به دست میآید، از طالبان به خواننده میدهد.
مرور و بررسی شده توسط روح الله سروش
بیاکتنې:
دا مقاله په وروستي ځل تازه شوې وه ۲۹ حوت / كب ۱۴۰۳